دیماه 8, 1387 11:32 بعدازظهر
روزي روبرت دوونسنزو گلف باز بزرگ آرژانتيني، پس از بردن مسابقه و دريافت
چك قهرماني لبخند بر لب مقابل دوربين خبرنگاران وارد رختگن مي شود تا
آماده رفتن شود .
پس از ساعتي ، او داخل پاركينگ تك وتنها به طرف ماشينش مي رفت كه زني به
وي نزديك مي شود. زن پيروزيش را تبريك مي گويد و سپس عاجزانه مي افزايد
كه پسرش به خاطر ابتلا به بيماري سخت مشرف به مرگ است و او قادر به
پرداخت حق ويزيت دكتر و هزينه بالاي بيمارستان نيست .
دو ونسنزو تحت تاثير حرفهاي زن قرار گرفت و چك مسابقه را امضا نمود و در
حالي كه آن را توي دست زن مي فشارد گفت : براي فرزندتان سلامتي و روزهاي
خوشي را آرزو مي كنم .
يك هفته پس از اين واقعه دوونسنزو در يك باشگاه روستايي مشغول صرف ناهار
بود كه يكي از مديران عاليرتبه انجمن گلف بازان به ميز او نزديك مي شود و
مي گويد : هفته گذشته چند نفر از بچه هاي مسئول پاركينگ به من اطلاع
دادند كه شما در آنجا پس از بردن مسابقه با زني صحبت كرده ايد . مي
خواستم به اطلاعتان برسانم كه آن زن يك كلاهبردار است . او نه تنها بچه
مريض و مشرف به موت ندارد ، بلكه ازدواج هم نكرده . او شما را فريب داده
، دوست غزير
دو ونسزو مي پرسد : منظورتان اين است كه مريضي يا مرگ هيچ بچه اي در ميان
نبوده است .
بله كاملا همينطور است .
دو ونسزو مي گويد : در اين هفته ، اين بهترين خبري است كه شنيدم .
توسط IRSMG
|
در شاخه: اجتماعی, ادبی
|
بدون نظر
دیماه 8, 1387 6:15 بعدازظهر
وقتی ازش پرسیدند چرا روزنامه نگار شدی؟ گفت: من از بچگی روزنامه را دوست داشتم، چون کفش نویی که پدرم میخرید همیشه یک شماره بزرگتر بود تا بتوانم چند سال از آن استفاده کنم.
سال اول مجبور بودم، داخل کفشم روزنامه بگذارم تا از پاهایم در نیاید و سال دوم از روزنامه استفاده نمیکردم چون کفش قد پاهام بود، اما سال سوم روزنامههای خیس شده را با فشار داخل کفش جای میدادم تا صبح فردا کفش تنگ پاهایم را اذیت نکند.
توسط IRSMG
|
در شاخه: ادبی
|
بدون نظر
دیماه 6, 1387 11:10 صبح
*This poem was nominated poem of 2005**.
Written by an African kid, amazing thought** :*
*اين شعر کانديداي شعر برگزيده سال 2005 شده.
توسط يک بچه آفريقايي نوشته شده و استدلال
شگفت انگيزي داره :***
*When I born, I Black, When I grow up, I Black**,
When I** go in Sun, I Black, When I scared, I Black**,
When
I** sick, I Black, And when I die, I still black**...
And** you White fellow**,
When you born, you pink, When** you grow up, you White**,
When you go in Sun, you Red, When** you cold, you blue**,
When you scared, you yellow, When** you sick, you Green**,
And when you die, you Gray**...
And** you call me colored**??? ... ........"*
*وقتي به دنيا ميام، سياهم، وقتي
بزرگ ميشم،
سياهم،
وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم، وقتي مي ترسم،
سياهم،
وقتي مريض ميشم، سياهم، وقتي مي ميرم، هنوزم
سياهم...
و تو، آدم سفيد،
وقتي به دنيا مياي، صورتي اي، وقتي بزرگ
ميشي، سفيدي،
وقتي ميري زير آفتاب، قرمزي، وقتي سردت ميشه،
آبي اي،
وقتي مي ترسي، زردي، وقتي مريض ميشي، سبزي،
و وقتي مي ميري، خاکستري اي...
و تو به من ميگي رنگين پوست؟؟؟.........*
توسط IRSMG
|
در شاخه: ادبی
|
بدون نظر
دیماه 6, 1387 11:08 صبح
در 15 سالگي آموختم كه مادران از همه بهتر مي دانند، و گاهي اوقات پدران هم.
در 20 سالگي ياد گرفتم كه كار خلاف فايده اي ندارد، حتي اگر با مهارت انجام شود..
در 25 سالگي دانستم كه يك نوزاد، مادر را از داشتن يك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن يك شب هشت ساعته محروم مي كند.
در 30 سالگي پي بردم كه قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه، قدرت زن.
در 35 سالگي متوجه شدم كه آينده چيزي نيست كه انسان به ارث ببرد؛ بلكه چيزي است كه خود مي سازد.
در 40 سالگي آموختم كه رمز خوشبخت زيستن، در آن نيست كه كاري را كه دوست داريم انجام دهيم؛ بلكه در اين است كه كاري را كه انجام مي دهيم دوست داشته باشيم.
در 45 سالگي ياد گرفتم كه 10 درصد از زندگي چيزهايي است كه براي انسان اتفاق مي افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان مي دهند.
در 50 سالگي پي بردم كه كتاب بهترين دوست انسان، و پيروي كوركورانه بد ترين دشمن وي است.
در 55 سالگي پي بردم كه تصميمات كوچك را بايد با مغز گرفت و تصميمات بزرگ را با قلب.
در 60 سالگي متوجه شدم كه بدون عشق مي توان ايثار كرد، اما بدون ايثار هرگز نمي توان عشق ورزيد.
در 65 سالگي آموختم كه انسان براي لذت بردن از عمري دراز، بايد بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نيز كه ميل دارد بخورد.
در 70 سالگي ياد گرفتم كه زندگي مساله در اختيار داشتن كارتهاي خوب نيست؛ بلكه خوب بازي كردن با كارتهاي بد است.
در 75 سالگي دانستم كه انسان تا وقتي فكر مي كند نارس است، به رشد وكمال خود ادامه مي دهد و به محض آنكه گمان كرد رسيده شده است، دچار آفت مي شود..
در 80 سالگي پي بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترين لذت دنيا است.
در 85 سالگي دريافتم كه همانا زندگي زيباست!
توسط IRSMG
|
در شاخه: ادبی
|
بدون نظر
آذرماه 24, 1387 9:10 صبح
مرداب همیشه تنهاست و هیچکس او را دوست ندارد، زمانیکه چیزی در مرداب میافتد، او به خاطر رهایی از تنهایی آن را سخت در آغوش میکشد و نمیخواهد دوباره تنها شود و بهای رهایی مرداب از تنهایی، نابودی دیگران است.
توسط IRSMG
|
در شاخه: ادبی
|
بدون نظر
آذرماه 23, 1387 10:28 صبح
پيشنهادي جالب از يک هم ميهن درباره امارات يکي از هم ميهنان در پيشنهادي
جالب با توجه به مسائل اخير پيش آمده و گستاخيهاي امارات نوشت: چرا اسم
خيابان ظفر را به خليج فارس عوض نميکنند تا امارات مجبور بشه براي آدرس
سفارتش از اين اسم استفاده کنه ؟ در ضمن يه بخشنامه هم به پست بدهند که هر
نامه اي به اين آدرس بود اگر اسم خليج فارس را ننوشته بود با ذکر علت به
فرستنده ارجاع بدهند. اگر به نظر شما هم پيشنهاد جالبي است براي بقيه هم
بفرستيد شايد به گوش مسئولان برسد
توسط IRSMG
|
در شاخه: اجتماعی, ادبی, ایران, جهان, جوک و اس ام اس, داستان, دانلود نرم افزار, در گوشی ..., سرگرمی, سیما و سینمای ایران, سینمای جهان, طنز, علمی, عکس های جالب و دیدنی, فال, فرهنگ و هنر, متفرقه, مذهبی, موبایل, موسیقی, کامپیوتر و تکنولوژی
|
بدون نظر
آذرماه 23, 1387 10:09 صبح
امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم، امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، از من تشکر کنی، اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی، وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: "سلام"، اما تو خیلی مشغول بودی، یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع ساعت کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی، بعد دیدمت که از جا پریدی، خیال کردم می خواهی چیزی به من بگویی، اما تو به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.
تمام روز با صبوری منتظرت بودم، با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی، متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید چون خجالت می کشیدی، سرت را به سوی من خم نکردی!!!
تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری، بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی، نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی را جلوی آن می گذرانی، در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری، باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی و باز هم با من صحبتی نکردی!!!
موقع خواب، فکر می کنم خیلی خسته بودی، بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی، نمی دانم که چرا به من شب به خیر نگفتی، اما اشکالی ندارد، آخر مگر صبح به من سلام کردی؟!
هنگامی که به خواب رفتی، صورتت را که خسته تکرار یکنواختی های روزمره بود، را عاشقانه لمس کردم، چقدر مشتاقم که به تو بگویم چطور می توانی زندگی زیباتر و مفیدتر را تجربه کنی...
احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام، من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی، حتی دلم می خواهد به تو یاد دهم که چطور با دیگران صبور باشی، من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم، منتظر یک سر تکان دادن، یک دعا، یک فکر یا گوشه ای از قلبت که به سوی من آید، خیلی سخت است که مکالمه ای یک طرفه داشته باشی، خوب، من باز هم سراسر پر از عشق منتظرت خواهم بود، به امید آنکه شاید فردا کمی هم به من وقت بدهی!
آیا وقت داری که این نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟ اگر نه، عیبی ندارد، من می فهمم و سعی می کنم راه دیگری بیابم، من هرگز دست نخواهم کشید...
دوستت دارم، روز خوبی داشته باشی...
دوست و دوستدارت: خدا
توسط IRSMG
|
در شاخه: ادبی, مذهبی
|
بدون نظر
آذرماه 22, 1387 9:16 صبح
وقتی فهمید شریکش که به او خیانت کرده بود پسرش را در تصادف رانندگی از دست داده به زنش گفت: چوب خدا صدا ندارد هرکس بخورد دوا ندارد.
ولی یک هفته بعد زن و فرزندش را در اثر زلزله از دست داد، حالا هر کس این ضربالمثل را بکار میبرد عصبانی میشود و میگوید: خدا چوب در دست ندارد که بندههایش را با آن تنبیه کند، باید به سرنوشت اعتقاد داشت.
توسط IRSMG
|
در شاخه: ادبی, داستان
|
بدون نظر
آذرماه 21, 1387 7:00 بعدازظهر
پادشاهی را شنیدم که به کشتن اسیری اشارت کرد، بیچاره در آن حالت نومیدی به زبانی که داشت ملک را دشنام دادن گرفت و سقط گفتن که گفتهاند هرکه دست از جان بشوید هرچه در دل دارد بگوید.
وقت ضرورت چو نماند گریز
دست بگیرد سر شمشیر تیز
مَلــَک پرسید : «این اسیر چه میآگوید ؟»
توسط IRSMG
|
در شاخه: ادبی, داستان
|
بدون نظر
آذرماه 21, 1387 6:52 بعدازظهر
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کني.
توسط IRSMG
|
در شاخه: ادبی
|
بدون نظر
آذرماه 21, 1387 6:36 بعدازظهر
آن روز یکی از گرم ترین روزهای فصل خشکسالی بود و تقریباً یک ماه بود که رنگ باران را ندیده بودیم، پرندگان یکی یکی از پا درمی آمدند و محصولات کشاورزی همه از بین رفته بودند، گاوها دیگر شیر نمی دادند، نهرها و جویبارها همه خشک شده بودند و همین خشکسالی باعث ورشکستگی بسیاری از کشاورزان شده بود. هر روز شوهرم به همراه برادرانش به طرز طاقت فرسایی آب را به مزارع می رساندند، خوب البتّه این اواخر تانکر آبی خریداری کرده بودیم و هر روز در محل توزیع آب، آن را از جیره مان پر می کردیم. اگر به زودی باران نمی بارید، ممکن بود همه چیزمان را از دست بدهیم و در همان روز بود که درس بزرگی از همیاری گرفتم و با چشمان خود شاهد معجزه ای بودم.
توسط IRSMG
|
در شاخه: ادبی, داستان
|
بدون نظر
آذرماه 21, 1387 6:24 بعدازظهر
کلبه ای داشت جنگلی، پسرم
تبری شب گذاشت زیر سرم
گفت: ((اگر دشمنی به در بزند
گردنش را همین تبر بزند!))
تبر و تیغ بود و خواب نبود
خواب تا تیغ آفتاب نبود!
صبح گفتم: ((نه جای زیستن است
تیشه ات ریشه سوز خواب من است!
سر آسوده ات به بالین نیست
چاره ای کن که زندگی این نیست))
گفت: ((تا جهل رهبر بشر است
رمز آسودگی در این تبر است.))
توسط IRSMG
|
در شاخه: ادبی
|
بدون نظر
آذرماه 21, 1387 4:26 بعدازظهر
در سال 1264 قمری، نخستین برنامهی دولت ایران برای واكسن زدن به فرمان امیركبیر آغاز شد. در آن برنامه، كودكان و نوجوانانی ایرانی را آبلهكوبی میكردند. اما چند روز پس از آغاز آبلهكوبی به امیر كبیر خبردادند كه مردم از روی ناآگاهی نمیخواهند واكسن بزنند.. بهویژه كه چند تن از فالگیرها و دعانویسها در شهر شایعه كرده بودند كه واكسن زدن باعث راه یافتن جن به خون انسان میشود هنگامی كه خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیماری آبله جان باختهاند، امیر بیدرنگ فرمان داد هر كسی كه حاضر نشود آبله بكوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصور می كرد كه با این فرمان همه مردم آبله میكوبند.
توسط IRSMG
|
در شاخه: اجتماعی, ادبی, داستان, فرهنگ و هنر
|
بدون نظر
آذرماه 17, 1387 10:23 صبح
نام من میلدرد است؛ میلدرد آنور . قبلاً در دیموآن در ایالت آیوا در مدرسه ي ابتدایی معلّم موسیقی بودم. مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است. در طول سالها دریافتهام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است. با این که شاگردان بسیار با استعدادی داشتهام، امّا هرگز لذّت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکردهام. امّا، از آنچه که شاگردان "از لحاظ موسیقی به مبارزه فرا خوانده شده" میخوانمشان سهمی داشتهام. یکی از این قبیل شاگردان رابی بود. ا
رابی یازده سال داشت که مادرش (مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اوّلین درس پیانو نزد من آورد. برای رابی توضیح دادم که ترجیح میدهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایینتری آموزش را شروع کنند. امّا رابی گفت که همیشه رؤیای مادرش بوده که او برایش پیانو بنوازد. پس او را به شاگردی پذیرفتم. رابی درسهای پیانو را شروع کرد و از همان ابتدا متوجّه شدم که تلاشی بیهوده است. رابی هر قدر بیشتر تلاش میکرد، حسّ شناخت لحن و آهنگی را که برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان میداد. امّا او با پشتکار گامهای موسیقی را مرور میکرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید یاد بگیرند دوره میکرد.ا
توسط IRSMG
|
در شاخه: ادبی, داستان
|
بدون نظر
آذرماه 14, 1387 10:12 بعدازظهر
يكي بود يكي نبود، يك پسرك بداخلاقي بود كه مرتب عصباني مي شد و به ندرت پيش مي آمد كه بتواند حالت عصبي خود را كنترل كند، بخاطر اين عادت هم اكثر دوستانش از او آزرده بودند. پدرش فكري كرد و به جهت اينكه اين عادت ناپسند را از او دور كند به او يك كيسه پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب. روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. روزها و هفته ها سپري شد تا اينكه پسرك توانست تا اندازه اي خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد. بالاخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كه در طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد. روزها گذشت تا بالاخره يك روز پسر جوان به پدرش رو كرد و گفت همه ميخها را از ديوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد. پدر رو به پسر كرد و گفت: "دستت درد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده اي نگاه كن! اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود. پسرم وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئي مانند ميخي است كه بر ديوار دل طرف مقابل مي كوبي. تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن را از پيكرش درآوري، مهم نيست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. يك زخم فيزيكي به همان بدي يك زخم شفاهي است. "دوست ها واقعاً جواهرات كميابي هستند، آنها مي توانند تو را در هر زمان خوشحال كنند و تو را تشويق به دستيابي به موفقيت نمايند. آنها گوش جان به تو مي سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها هميشه مايل هستند قلبشان را به روي ما بگشايند."ا
توسط IRSMG
|
در شاخه: ادبی
|
بدون نظر
آذرماه 10, 1387 10:09 صبح
بدينوسيله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم و مسئوليتهای يک کودک هشت ساله را قبول می کنم.
می خواهم به يک ساندويچ فروشی بروم و فکر کنم که آنجا يک رستوران پنج ستاره است.
می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است، چون می توانم آن را بخورم!
می خواهم زير يک درخت بلوط بزرگ بنشينم و با دوستانم بستنی بخورم .
می خواهم درون يک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم.
می خواهم به گذشته برگردم، وقتی همه چيز ساده بود، وقتی داشتم رنگها را، جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را ياد می گرفتم، وقتی نمی دانستم که چه چيزهايي نمی دانم و هيچ اهميتی هم نمی دادم .
می خواهم فکر کنم که دنيا چقدر زيباست و همه راستگو و خوب هستند.
می خواهم ايمان داشته باشم که هر چيزی ممکن است و می خواهم که از پيچيدگيهای دنيا بی خبر باشم .
می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم، نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری، خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جريمه و ...
می خواهم به نيروی لبخند ايمان داشته باشم، به يک کلمه محبت آميز، به عدالت، به صلح، به فرشتگان، به باران، و به . . .
اين دسته چک من، کليد ماشين، کارت اعتباری و بقيه مدارک، مال شما.
من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم .
نويسنده: سانتيا سالگا
توسط IRSMG
|
در شاخه: اجتماعی, ادبی, متفرقه
|
بدون نظر
آذرماه 8, 1387 10:58 صبح
شاد باش. شاد! چون گل سرخت را بهدست خواهي آورد. من آن را با آواز و خنیا
در مهتاب خواهم ساخت و با خون دلم آن را رنگین خواهم کرد. تنها از تو
ميخواهم كه دلدادهای راستین باشي. عشق از فرزانگی خردمندانهتر است هر
چند که فرزانه خردمندتر مینماید. عشق از زورمندی تواناتر است هر چند که
زورمند تواناتر به چشم ميآید، بالها و بدن عشق رنگ سرخ آتشين دارند.
لبهايش چون اَنگبین شيرين هستند و دَمَش بوي خوش كُندُر ميدهد.
توسط IRSMG
|
در شاخه: ادبی
|
بدون نظر